بهمن بالریان

منو

بانو هایده : پادشه خوبان

زاهده ظاهر پرست ، زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست . در حق ما هر چه  گوید ، جای هیچ اکراه نیست

بر دره می خانه رفتن ، بر دره می خانه رفتن کار یکرنگان بود . خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست ، نیست

بنده ی پیره خراباتم ، که لطـفش دائم است . ور نه لطف  شیخ وزاهد ، ور نه لطف شیـخ زاهد . گاه هست و گاه نیست

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد  وقتس که باز آیی

مشتاقیو  مهجوری دور از تو چنانم کرد که ز دست نخواد شد پایان  شکیبایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتس که باز آیی

دائم گل این بستان شاداب نمی ماند  در یـاب  ضعیفان را  در  وقت  توانایی . ساقی چمن

و گل را بی روی تو  رنگی نیست . شمشاد خرامان کن  تا باغ  بیآرایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتس که باز آیی

ای درد تو هم درمون در بستر بیماری T ای یاد تو هم مونس در گوشه ی تنهایی

در دایره ی قسمت ما نقطه ی پرگاریم . لطف آن که تو اندیشی  حکم کن که تو  فرمایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش فصل آورد . شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی

ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی

دسته :  آهنک و آوا

دیدگاه ها